ديشب بامهدي از يكي از محله هاي تهران رد ميشدم كه با منظره جالبي رو برو شدم يك سطل اشغال واژگون . خيلي فكر كردم تا بفهمم كه اينكار كار كيه اولش گفتم شايد كار گربه ها باشه اخه قبلا نا تو تلويزون گفته بودن كه گربه ها خيلي مشكلات ببار ميارن مثلا همين طرح جهادي 137 يكيش ( البته شايان ذكر كه اساس اين طرح جدول سازيه اونم تو خيابونايي كه از خرابي اسفالت نميشه اسمشون رو خيابون گذاشت)
اما بعدش صليب شكسته نازي ها رو روي ديوار درست پشت سطل ديدم با خودم گفتم شايد دست عوامل بيگانه در كاره شايد قصد تخريب چهره ي شهردار محبوب تهران رو دارن راستش خيلي سعي كردم سطل رو به حالت اولش برگردونم تا نقشه شوم استكبار را نقش بر اب كنم و ابروي شهردار رو دوباره زنده كنم اما چه كنم كه از قديم گفتن كه اب رفته به جوي بر نميگرده راستش دروغ چرا اين سطلاي اهني خيلي سنگينه!
یک مصاحبه چاپ نشده از سهراب سپهری
فرض کنید الان(یعنی سال ۱۳۸۴ هجری شمسی)در یک اتفاق نادر تاریخی سهراب سپهری زنده شود و برای ما هم شرایطی پیش بیاید که با ایشان مصاحبه ای داشته باشیم. این شما و این هم مصاحبه خبرنگار اعزامی ما:
-آقا شما چرا بی خیال تیم ملی نمی شی بری پی کارت؟؟؟
+ جانم؟؟
-بابا آقای گل جهانم شدی دیگه بیا لوتی گری کن و دست از سر کچل این برانکو بردار.
+ برانکو دیگر چه کسی میباشد؟؟
-برانکو رو نمیشناسی؟؟؟ ببینم مگه تو علی دائی(!) نیستی؟؟
+ نخیر قربانت بگردم بنده سهراب هستم اهل کاشانم.
-اِ...چه جالب منم اهل کاشانم!
+ روزگارت بد نیست؟؟
-خدارو شکر خیلی هم خوب است.
+ تکه نانی داری؟
-یه نون و بو قلمونی هست با خانوم بچه ها دور هم میخوریم
+ خرده هوشی؟سر سوزن ذوقی؟
-الحمدالـ... همه چی داریم!!
+ شما مادر هم دارید؟؟
-مرتیکه [...] تو با مادر من چه کار داری........
[.......]
(این بخش از گزارش بخاطر ترویج نیهیلیسم سکولاریسم غیرتیسم و مبازه با استکبار جهانی و همچنین کوتاه کردن دست امریکای جهانخوار از این سرزمین حذف می شود)
-خُب دیگه بار اخرت باشه وارد جزئیات می شی ها. بریم سر سئوال بعد.
چی شد که رفتی سراغ شعر شاعری؟؟
+ رفیق ناباب, جنس مرغوب, زغال درجه ۱
-انگیزت از دلالی چی بود؟می خواستی تجدید فراش کنی؟
+ دلالی؟؟؟؟؟
-تَفره نرو ,خودت گفتی گاه گاهی قفسی می سازی با رنگ بعد به ما میفروشیش!!
+ این چه ربطی به دلالی داره؟؟؟
-حتمآ منظورت این بوده که یخجال سو خته, لباسشویی زنگ زده ,آفتابه و لگن دست دوم و از این چیزا میخری بعد آبش میکنی اونوقت با یه رنگ دست دوم بجای ماکسیما به ملت غالب میکنی.
+ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
-ببینم تو چشماتو با چی میشوری؟
+ با شامپو گلرنگ!
-مرتیکه غرب زده چرا دروغ میگی خودم دیدم که شامپوهای خارجی چشماتو میشوری.
+ گل شب بو چه کم از لاله قرمز دارد.
-به به...لاله خانوم رو معرفی نکرده بودید!
+ چه خیالی...چه خیالی...می دانم
-نمی خوای معرفی کنی خوب نکن حالا چرا خودتو به کوچه علی چپ میزنی. اصلا پاشو ...پاشو برو بیرون....
+ کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.
-میگم برو بیرون...برو تا زنگ نزدم ۱۱۰...پاشو مرتیکه غرب زده ,اَجنبی پرست......
منبع: وبلاگ ایست بازرسی
داستان شقايق، گلي عاشق
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کورۀ آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي دادو بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
مردمه پس چرا کشور ما داره روبه نا بودی می ره کی یه نفر تو ایران می خواد مسئولیت کارهای خودشو به عهده بگیره مگه نه اینکه شعار دینه ما عدل و تقسیم کردن درست و مساوی سرمایه هاست پس چرا ما فقط اسم مسلمونی رو داریم کی میخواهیم واقعا شیعه بشیم ما فقط می گیم دولت ما دولته علی(ع) ولی شمشیر علی کجاست تا دسته دزد رو از تنش جدا کنه یا حداقل میله ای داغ برای خواستگارانه بیت المال
نمی دونم شاید اصلا گفتنش فایده ای نداشته باشه ولی اینجا دنیای منه و من تو دنیای خودم نمی تونم ساکت بمونم
با امید به توانایی های دولتمون در انتظار اینده ایم
خاتمی دات کام میشود
سید محمد خاتمی رئیس جمهور اسبق و احتمالآ محبوب ایران هم بالاخره قراره که وبلاگ نویس بشه.
البته نکته جالب ماجرا اینجاست که خود خاتمی هنوز از این موضوع بی خبره.
این وبلاگ دستپخت معصومه ناصری و پرستو دوکوهگی هستش.
فکر کنم این وبلاگ رکورد کامنت را برای اولین پست شکسته باشه . از من میشنوید هر چه زودتر برید و کامنت بگذارید .
این شما واین هم مردی با عبای شکلاتی
بخندید ضایه نشم
ثروت وفقرو بخت و زور وادب ربط دارد مسلما به نسب
حکمت و دانش خردمندان منتقل می شود به فرزندان
همچنانی که هوش دولتمند هست از اغاز نطفه در فرزند
می شود بچه خسسیس خسیس می شود بچه رئیس رئیس
نتوان چید از چنار خیار ندهد بوته خیار انار
خوی اجداد ما چه زشت چه نیک منتقل می شود به ما ژنتیک
ان که محکوم بی کیاستی است طفلکی مشکلش وراثتی است
وان گدازاده کاسه لیس شود گرچه ارباب یا رئیس شود
ادم بی ثبات بی تدبیر نشود با (صدور حکم ) مدیر
مرد فرماندهی که وا مانده است گرچه وا مانده است فرمانده است
وقت پیری هنوز شیر بود شیر شیر است اگر چه پیر بود
عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با ادمی بزرگ شود
پسرم این گلیم بخت خفن به تو ارث می رسد از من
پدرم هم گرفته از پدرش تا نهد توی بقچه پسرش
چه کنم شرمسارم تقدیرم من خودم هم بی تقصیرم
اقای ابولفضل زرویی نصر اباد
عقشولانه های یک کودک
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آ یی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود.
ان روز که در اِستپ هوایی توپ را بالا انداختی که "کودک فهیم" و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت
می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که "کوچولو چی می خوای؟" و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که "چه خوشگل شدی امروز" و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من "دلم تنگه برادرجان" می خوانم و با سوزیدنم می سازم.
ان یکی روز که معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گریان امدی که "دلم بادام می خواهد" من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت: فسقلی الدنگ
تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد
نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند"
خانم معلم می گوید:" تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!" من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد.
خانم معلم می گوید:" من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه
البته با تشکر از مهدی عزیز
بهتر نیست دولت مقتدر ایران کمی از کشور های دیگه راه ورسم کشور داری رو یاد بگیره ما در طی سالهای پیش میلیارد ها تومان خرجه فیلتر کردیم (که البته ظاهرا دولت هوش و توانایی بچه های ایرانی رو از یاد برده بود)که این مطلب بگی نگی تبدیل به یه جنگ سرد بین مردم و مخابرات شد که حاصلش چیزی جز ضرر به دولت و مردم نبوده.
حلا بیاید کمی بهتر فکر کنیم دولت چه فیلتر بذاره چه نذاره مردم کار خودشون و می کنند پس بهتر نیست ما هم مانند ژاپون بیایم این استعداد های جوان رو پیدا کنیم و از فکرشون برای پیشرفت کشور استفاده کنیم.
من وقتی شنیدم که ژاپون کلی دانشمند جمع کرده تا یه جستوجوگر بسازه که رقیب گوگل بشه دلم خیلی سوخت چون می دونم وایمان دارم اگه به جوان های ما هم این فرست داده بشه کاری میکنند که در طول تاریخ بی سابقه باشه شما چی میگید...